تبليغاتX
کیهان نامه

کیهان نامه

عبور از سیطره مشهورات-(لطفا در نظر سنجي من شركت كنيد)

براي همه دوستان خوبمl


                                         

 

 

                http://del-nameh-man.blogfa.com


سلام دوستان عزيزم اين وبلاگ رو باز كنين

فكر ميكنم اگه با دقت "مطلب زير لوگو" رو بخونين متوجه ميشين

قراره اونجا چيكار كنم


دوستاي عزيزم::::: من اين وبلاگ رو تعطيل نكردم اما با توجه به

اينكه دارم يه كار جديد مينويسم -ميخوام با نقد نوشته هاي وبلاگ

جديدم كمكم كنين

باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟






+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 20:55  توسط یوسف مهقانی 

به بهانه عدالت


سلام  ممنونم كه درباره "سارا"جون  شبه قصه ام اينگونه نظر دادين

نوشته هاتون خيلي جالب بود

از همدردي- احساس انسانيت-نوع دوستي گرفته تا دنبال تقصير و مقصر گشتن و.....


                                              ******


دو مطلب كوتاه پائين رو "دوبار"  و همراه با"دقت بسيار" بخونين و  به سوالم"بيطرفانه"

پاسخ بدين


علي اكبر هاشمي رفسنجاني:

 وقتي مي خواستيم اين دانشگاه (دانشگاه آزاد اسلامي)را تاسيس كنيم پنج شش نفر بوديم

كه رفتيم به ثبت شركت ها و اينجا را به ثبت رسانديم....

از جهت قانوني ، مالك محسوب مي شويم و در صورت فوت ما فرزندان ما

ميتوانند براي تصاحب دانشگاه اقدام نمايند.

                                                              (پايگاه هاي خبري-89/04/09)


دكتر الهام عضو وقت حقوقدان شوراي نگهبان در در مركز استان خراسان جنوبي :

"سرمايه دانشگاه آزاد امروز 250 هزار ميليارد ريال(250تريليون تومان)است و جامعه اين

سؤال را دارند كه اگر اين اموال متعلق به هيئت موسس است بايد اين افراد پاسخ دهند با

وجود داشتن مشاغل دولتي اين سرمايه از كجا آمده است."؟؟؟؟

 

سوال: شما چي ميگوئيد؟؟؟


تبصره يك: لطفا در مقوله عدالت و "غير سياسي" نظر بدين

تبصره دو:خواهشا-خواهشا-خواهشا اگه ممكنه "خصوصي"ندين

توضيح:پست پيشين نزديك به 80نظر عمومي داشت و 112 نظر خصوصي !!



+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 10:26  توسط یوسف مهقانی  | 

یک نکته دقیق در نامه رهبر انقلاب به وزیر اطلاعات

 

بعد از کش و قوس‌هایی که نشان می‌داد برخی مقامات ارشد دولت

 به دنبال حذف وزیر اطلاعات از کابینه‌اند، حضرت آیت الله خامنه‌ای در

 نامه‌ای، جناب آقای مصلحی را به تداوم مقتدرانه فعالیت خود در

وزارت اطلاعات امر کردند.

نگارنده به حواشی و متن این واقعه فعلا اشاره ای ندارد و فقط به 
 
نکته ای که در نامه رهبری، دارای پیامی معنادار است، می‌پردازد.
 

لابد همگان دقت کرده اند که عنوان نامه خطاب به آقای مصلحی

 است، نه مقامی دیگر. حتی رونوشت‌نامه هم برای مسئول

 دیگری ارسال نشده است.!!!

                        واعتبرو یا اولی الابصار

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 11:33  توسط یوسف مهقانی  | 

نوروز باستاني را بهتر بشناسيم

هزاران سال است که ایرانیان بهار را جشن می گیرند

آنچه که در این سفره قرار می‌گیرد، بهتر است  دارای پنج ویژگی زیر باشد:

پارسی باشد؛

با بند واژهٔ «س» آغاز شود؛

ریشهٔ گیاهی داشته باشد؛

خوردنی باشد؛

اسم مرکب     نباشد نام آن ها از واژه های ترکیبی ( مانند سبزی پلو،

سیر ترشی، سیب زمینی و مانند آن ها) ساخته نشده باشد.؛

با نگرش به آن چه که آمد، شگفتی بزرگی است که دربيشتر از 

بیست میلیون واژه‌های پارسی، نمی توان هشتمی را برای

هفت سین‌های  نوروزی پیدا کرد که دارای این پنج ویژگی باشند.

در زبان پارسی، تنها هفت چیز هستند که این ویژگی‌ها را دارا هستند


سیر : نماد اهورامزدا

سیب: نماد فرشته سپندار مذ، فرشته زن، باروری و پرستاریست.(اسفند)

سبزی:نماد فرشته اردیبهشت و نماد زندگی دوباره است.

سنجد : نماد فرشته خرداد و نماد عشق است.

سرکه: نماد فرشته امرداد و نماد صبر و شکیبایی و جاودانگی است.

سمنو : نماد فرشته شهریور و نماد خواربار است.

سماق: نماد فرشته بهمن و نماد باران یا رنگ طلوع خورشید است.

 ( سماغ واژه پارسی است و نباید با بندواژه "ق" نوشته شود )

به مرور بعضی سین های دیگر بدون اطلاع از این ویژگی ها به سفره

هفت سین ایرانیان وارد شده:

همچون: سکه• سوسن• سنبل • سنگک • سپند • سیاهدانه

موارد البته مهم و زيباي ديگري  در سفره هفت سین برای تزئین و زیبایی و

اعتقادات مذهبي  افزوده می شود از این قرارند:

1.  قرآن كريم كه في الواقع بعد از عزيمت اسلام به ايران و تلفيق  نگاه الهي

با تمدن بشري  است و جالب اينكه در ميان مسلمانان ايران  شيعه(پيرو

رهبريت و ولايتعهدي  مولي الموحدين حضرت علي(ع) سخت علاقه وافري

به نوروز باستاني دارند

 و همچنين در كنار قرآن كريم ، به نشانه  فخر فروشي به تمدن اصيل و رعايت

اصل  خرد: دیوان حافظ و شاهنامه

2. آینه

3. ماهی سرخ

4. یک جفت نوروزی (شمعدان اصیل ایرانی)

5. تخم مرغ رنگی

6. کاسه‌ای از آب که پرتقال یا نارنج در آن غوطه‌ور است

(به نشانه زمین در فضا))

همچنین: گلاب آجیل شکلات گل نرگس و سنبل و مریم

برخی  این باورند سکه که نماد «دارایی» و آب که نماد «پاکی و روشنایی»

است بهتر است در کنار هم قرار گیرند و سکه را درون ظرفی از آب سر

سفره می‌گذارند.

بنا بر اطلاعات دانشنامه ایرانیکا تاریخچه این سنت مبهم است. در یک

دوبیتی نسبتا متاخر آن را از زمان کیانیان بصورت هفت شین دانسته که

شامل مواردی چون (شهد، شیر، شراب،شکر ناب، شمع و

 شمشاد) می‌شده‌است.

 با این حال به روشنی این نظر مردود است، چرا که «شهد» و «شراب» هر

دو واژه‌هایی عربی هستند.

ایدهٔ «هفت شین» بیش‌تر توسط شبکه‌های فارسی زبان خارج از ایران كه

نيت هاي مشكوكي نيز داشتند، پشتیبانی شده و گفته می‌شود که شراب

پس از اسلام و به دلیل باورهای البته درست  اسلامی، جایش را به سرکه

داده‌است و هفت شین به هفت سین تبدیل شده‌است، اين در حاليست كه

  واژهٔ شراب، خود پس از اسلام به ایران وارد شد و پیش از آن در فارسی از

«می» بدین منظور استفاده می‌شده‌است.

در  نيك سرشتي نوروز باستاني همين افتخار ايران باشد كه حضرت محمد

بن عبدالله(ص)، آخرين پيامبر  فرستاده  شده الهي  فرمودند: از ايران عيد نوروز

آن را دوست دارم چون همراه با تحول طبيعت است

نورزتان پیروز، هر روزتان بهروز


سال یک هزار و سی صد و نود هجری - خورشیدی در تاریخ یکم فروردین

دوشنبه ساعت  2 و 50 دقیقه می باشد


_____________________________


دوستاني كه از وبلاگ"قصه زندگي من" بازديد نكردند لطف كنن سر بزنن

و در صورتيكه از شيوه كارم خوششون اومد لينكش كنند واطلع بدن

حتما لطف كنين برين

http://del-nameh-man.blogfa.com


+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 16:30  توسط یوسف مهقانی  | 

خدمت سربازي -بخش اول


مطلب دوم

 

                                    خدمت سربازي

 

 نوجوان قصه ما كه ديگه مبدل به "جوان قصه" شده بودُ  در نيمه اول  دهه هفتاد 

عازم خدمت سربازي شد

كمي ناراحت بود كه چرا دوسال از بهترين ساليان عمرمش  را ناهماهنگ گذروند 

اما قابل کتمان نیست  از اينكه بالاخره از بلاتكليفي رها شد خوشحال بود.

يك روز  شوهرخواهر"جوان قصه"  آقا مرتضي حسام كه اون زمان در يكي از ارگانها مسئوليت

مهمي داشت بهش  نامه ای داد كه به شهر چالوس ببره  و تحويل آقاي احمد عصري، بده.

آقاي عصري مسئول گزينش آنجا بود ُ وقتی  نامه آقا مرتضي را ديد، لبخندي از شفقت و شعف

بر لبانش نقش بست و شروع به پرس و چو درباره آقا مرتضي  کرد كه چكار ميكنه، كجاهست،

حالش خوبه و از اين حرفها.

آره،  بعد دوسه روز الافي  بالاخره "جوان قصه" در داشكده نيروي درياي سپاه چالوس شد

 سرباز.

جالبه مدرک تحصیلش هم اول دبیرستانه و بایست موهاشو از ته بزنه. واای ی ی ی ی ی !!!

"جوان قصه" به دلايل مختلف دوره  آموزش قبل خدمت را هم  نرفته بود ، برا همين  خيلي

 آداب و رسوم نظامي رو ياد نداشت. مثلا به یه جاب سرهنگ میگفت آقا سرهنگ!!!!!!

 یا اینکه احترام نظامی رو یاد نداشت ویکی از سربازهای خوب به نام "جلال یاورطلب"

 که بچه چالوس بود بهش این آموزش رو یاد داد.!!!


آره داشتم میگفتم دوسه روزي كه از حضورش در دانشکده نظامی  گذشته بود که با "سيدخليل"

 بچه تنكابن آشنا شد. اين سيد از اون بچه مثبتهايي بود كه نظير نداشت،"جوان قصه" را

خيلي دوست داشت والبته بگم که پایه  سوابق خدمتيشم  هم بالا بود .

 "جوان قصه" روحيات طلبگي داشت  و سيد خليل  كه با روحيه اينچنيني آشنا بود برا اينكه

 "جوان قصه" مابين سربازهاي  همه جور قاطي نشه، با ارشد دژبانهاي  داشكده صحبت كرد

واونها  بردش تو اتاق اونها  جاش داد.

خوب از تفاوت اتاق دژبانها با سربازان عادي همين بسه بگم كه مث تفاوت اتاقي كوچك و گرم

با يه انبار شلوغ و بزرگ بود.

سيد خليل هواي"جوان قصه" رو خيلي داشت تا اينكه دوسه ماه بعد خدمت سيد خليل

تموم شد و رفت.

سيد رفت كه رفت كه رفت و "جوان قصه" ديگه هيچوقت نديدش،خيلي دوس داشت ببينش

 و قدرداني ازش كنه  اما  سيد خليل هيچ وقت ديگه ديده نشدكه  نشد.

يكي دوتا از بچه ها ميگفتن رفته تهران مشغول كار شده وديگران هم..... اما "جوان قصه"

 ديدن سيد براش شده بود حسرت و اين حسرت  رو دلش ماند كه ماند.

يه روز همه رو به صف كردند تا هركي كه مثلا موهاش بلنده بره ماشين كنه. كسانيكه تو

دانشكده بودن اغلب از  چالوس و نوشهر و تنكابن و رامسر  بودند و الباقي هم يا تهراني بودن

 يا بچه هاي شيراز

داشتم ميگفتن "جوان قصه" هم تو جمعيت نشسته بود و حالا ديگه لباس نظامي داشت

و سرباز قرارگاه اومد و به يه عده گفت برن موهاشون رو نمره 4 بزنن.

جالب اين بود كه بسياري از هم شهريهاي سرباز فوق الذكر موهاشون خيلي بلند بود،اما

فقط به "جوان قصه" و يه تعداد شيرازي رو گفتن برن  موهاشونو  كوتاه كنن.

"جوان قصه"  وقتي داشت به سمت ارايشگاه ميرفت اين  تبعیض براش خیلی ناراحت كننده

بود.

  به اين فكر افتاد كه تا قدرتمند نشه نميتونه الباقي دوران  خدمتش راآرامتر طي كنه

 و به اين ترتيب در آستانه هفتمين ماه خدمتش به  فكر فرو رفت كه چيكار كنه تا بتونه

 قدرتمند بشه  و نذاره  اينجور مازندراني ها با تعيض هاي ناروا اذيتش كنن.


                                                      ادامه دارد                          



+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 10:12  توسط   | 

سارا برو بنشين


دخترهاي كلاس پنجم با جست و خيز فراوان پشت ميز نشستند و با

ذوق و شوق دفتر مشق خودشون رو روي ميز قرار دادند

زهره به پريسا گفت:ديروز مامانم برام مداد خريد كه خيلي ناز مينويسه.

پريسا در جوابش گفت:منم مشقامو با چند رنگ مختلف نوشتم ،كلي

ذوق كردم اينقد قشنگ شده كه نگو......


ناگهان خانم انوري با صداي كلفتش گفت ساكت، مشقاتون رو بيارين.

زهره،پريسا،شراره،ماندانا،پگاه و..... مشقاشونو رو ميز معلم گذاشتند

نوبت كه به سارا رسيد....با لرزشي دفتر رو روي ميز خانم انوري قرار داد

بچه هاي كلاس داشتند باهم پچ پچ ميكردند  و ناگهان  معلم عصبی دفترو

روی میز کوبید و داد زد: سارا ........!!!

دخترک ناگهاني جمع و جور شد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو

تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟

معلم با عصبانیت ، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:

چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن

اين چه وضعيه كه درآوردي ،چند روزه كه بهت تذكر ميدم اما توي

گوشت نميره كه نميره

يه روز  ورقاش از بس كه پاكش كردي  شده مث ضخامت نخ

يه روز كثيف

يه روز پاره

تو چقد نامرتبي

بچه ها زدند زير خنده و يواشكي درباره دفتر مشق سارا طنز ميگفتند

فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد دختر بی انضباطش باهاش

صحبت کنم!

دخترک  لبهاي ظريف و لرزونش رو جمع کرد و بغضش رو به زحمت قورت

داد و با صدايي لرزان كه با بغضي فرو خفته همراه بودگفت:

خانوم... مادرم مریضه... ميشه يه كم ديگه صبر كنين تو رو خدا ؟!

خانوم انوري داد زد: بابات رو بگو بياد

سارا باز مظلومانه گفت بابام صبح ساعت پنج و نيم ميره تا به اتوبوس

شركت واحد برسه  وتا غروب يه سره كارگري ميكنه.

بجون مامانم ،ديشب به مامانم گفت يه چند روز ديگه حقوقمو ميگيرم و

برات دوا ميخرم

آخه سه هفته هست ، هر دو سه ساعت يهويي از گلوي مامانم خون مياد

تازه برا آبجي زهرام هم ميتونه شير خشك بخره  که شب تا صبح از زور

گرسنگي  گریه نکنه.

سارا درحالي كه هق هق ميكرد و مدام  پشت دستش را  به چشماي

اشكبارش  كه حالا ديگه حسابي سرخ شده بود، مي ماليد ادامه داد:

بابام به من  قول داده كه اگه پولي براش موند برام دفتر بخره  که  ديگه

مجبور نباشم مشق دفترهای داداشم رو پاک کنم و توش مشق بنویسم...

خانوم  تو رو خدا ، تو رو به امام زمون بابا و مامان جونم رو نخواين

بيارمشون مدرسه ، قسم ميخورم ،قول می دم  اونوقت مشقامو ديگه......

 

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت :برو بشین سارا ...و

کاسه اشک چشمش  بي صدا رو گونه هايش سيلاب وار روانه گشت.....

 كلاس در بغض و حزني اشك آلود فرو رفت و چشمهاي خيس

دانش آموزان ماند و هق هق هاي دردآلود سارا


                                                واعتبرو يا اولي الابصار

                                        اي صاحبان ديده ببينيد و عبرت بگيريد


     تبصره جدي:                 تورو خدا درباره موضوع با نگاه عدالت 

                                        سخن بگيدو اين پست رو سياسي نكنين 


جواب تبصره: من وتو چقدر "بي تفاوت" از كنار فقر ديگران گذشتيم.....؟!!!!!!!!










   

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 18:57  توسط یوسف مهقانی  |